+ - x
 » از همین شاعر
 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
 چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش است
 تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟
 دیده ها شب فراز باید کرد
 صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری
 به تن با ما به دل در مرغزاری
 من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
 تازه شد از او باغ و بر من
 ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان
 چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم

 » بیشتر بخوانید...
 فصل انسان درو
 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
 پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
 صدف
 حرم جز قبله قلب و نظر نیست
 ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
 ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 قامت من اندکی خم گشته است
 از هر چه بجر می است کوتاهی به

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند اندر میان غوغایی
خوی کن پاره پاره تنهایی
خلوتی را لطیف سوداییست
رو بپرسش که در چه سودایی
خلوت آنست که در پناه کسی
خوش بخسپی و خوش بیاسایی
زیر سایه درخت بخت آور
زود منزل کنی فرود آیی
ور تو خواهی که بخت بگشاید
زیر هر سایه رخت نگشایی
سوی انبان ما و من نروی
گر چه او گویدت که از مایی
رو به خود آر هر کجا باشی
روسیاه ست مرد هرجایی
خود تو چیست بیخودی زان کس
که از او در چنین تماشایی
چون رسیدی به شه صلاح الدین
گر فسادی سوی صلاح آیی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *