+ - x
 » از همین شاعر
 ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم
 مطربا اسرار ما را بازگو
 تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانم
 شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا
 ای مبارک ز تو صبوح و صباح
 جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
 خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
 صوفیانیم آمده در کوی تو
 من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم
 زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم

 » بیشتر بخوانید...
 عشق رفت
 شراب و خون
 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
 چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
 اگر معشوق بی مهر است و گر عاشق وفا دارد
 صدره در انتظارت تا پشت در دویدم
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 سکهء غم که بنام من شيدا زده باز
 اين بود خواهش يگانهٔ ما
 طفل نوگويای عشقم هر چه گويم باک نيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز اول بامداد سرمستی
ور نه دستار کژ چرا بستی
سخت مستست چشم تو امروز
دوش گویی که صرف خوردستی
جان مایی و شمع مجلس ما
السلام علیک خوش هستی
باده خوردی و بر فلک رفتی
مست گشتی و بند بشکستی
صورت عقل جمله دلتنگیست
صورت عشق نیست جز مستی
مست گشتی و شیرگیر شدی
بر سر شیر مست بنشستی
باده کهنه پیر راه تو بود
رو که از چرخ پیر وارستی
ساقی انصاف حق به دست توست
که جز آن شراب نپرستی
عقل ما برده ای ولیک این بار
آن چنان بر که بازنفرستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *