+ - x
 » از همین شاعر
 بانگ برآمد ز خرابات من
 چهل و یکم
 دل آمد و دی به گوش جان گفت
 غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستی
 عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس
 شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها
 آنچ در سینه نهان می داری
 به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
 چشم تو ناز می کند، ناز جهان تُرا رسد
 بیا ای مونس جان های مستان

 » بیشتر بخوانید...
 خزف و گهر
 کیستم من
 گرچه غم و رنج من درازی دارد
 ساقیا آمدن عید مبارک بادت
 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
 هرچه سیبی که داده بود خدا
 ز عشق تو نهانم آشکارست
 ياد او خود بفزونی چو رسد ياد رود
 بر پشت من از زمانه تو میاید
 راگ وسواس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز اول بامداد سرمستی
ور نه دستار کژ چرا بستی
سخت مستست چشم تو امروز
دوش گویی که صرف خوردستی
جان مایی و شمع مجلس ما
السلام علیک خوش هستی
باده خوردی و بر فلک رفتی
مست گشتی و بند بشکستی
صورت عقل جمله دلتنگیست
صورت عشق نیست جز مستی
مست گشتی و شیرگیر شدی
بر سر شیر مست بنشستی
باده کهنه پیر راه تو بود
رو که از چرخ پیر وارستی
ساقی انصاف حق به دست توست
که جز آن شراب نپرستی
عقل ما برده ای ولیک این بار
آن چنان بر که بازنفرستی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *