+ - x
 » از همین شاعر
 می زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
 عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین
 که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی
 گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
 بگو ای یار همراز این چه شیوه ست
 برفتیم ای عقیق لامکانی
 هرکه آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز
 بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم
 بداد پندم استاد عشق از استادی

 » بیشتر بخوانید...
 حرف آخر
 قانون خموشی
 پدرم
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 حرفی نگفته دارم از روز آشنایی
 سرم را چُرت دربستی گرفته
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 نیکی و بدی که در نهاد بشر است
 کمند جذبه ز چاه تحيرم بدر آور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جان جانی و جان صد جانی
می زنی نعره های پنهانی
هر کی کر نیست بشنود وصفت
نعل معکوس و خفیه می رانی
غیر احمق به فهم این نرسد
عارت آید از این لت انبانی
سد پیش و پس تو این عارست
که سرافراز و قطب خلقانی
چون گریزی از این فزون گردد
کای فلان فارغست زین فانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *