+ - x
 » از همین شاعر
 نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی
 تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری
 ما صحبت همدگر گزینیم
 سماع آرام جان زندگانیست
 نه آتش های ما را ترجمانی
 گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد
 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای
 من از این خانه به در می نروم
 بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین
 امروز جمال تو سیمای دگر دارد

 » بیشتر بخوانید...
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 مرد مجسمه
 در شکافهای سایه روشن قطبی
 مادر
 به چشم نیمه مست خود به من نگاه می کنی
 مآل کار نقصانهاست هر صاحب کمالی را
 افق روشن
 مشو نخچیر ابلیسان این عصر
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای که مستک شدی و می گویی
تو غریبی و یا از این کویی
مست و بی خویش می روی چپ و راست
بی چپ و راست را همی جویی
نی چپست و نه راست در جانست
آن که جان خسته از پی اویی
ز آن شکر روی اگر بگردانی
اگر نباتی بدانک بدخویی
ور تو دیوی و رو بدو آری
الله الله چه خوب مه رویی
دلم از جا رود چو گویم او
می برد جان و دل زهی اویی
هین ز خوهای او یکی بشنو
گاه شیری کند گه آهویی
در ره او نماند پای مرا
زانوم را نماند زانویی
جز به چوگان او مغلطان سر
گر به میدان او یکی گویی
هین خمش کن در این حدیث بازمپیچ
آسمان وار اگر یکی تویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *