+ - x
 » از همین شاعر
 دگربار دگربار ز زنجیر بجستم
 مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا
 حد البشیر بشاره یا جار
 از اول امروز حریفان خرابات
 خنده از لطفت حکایت می کند
 الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش
 مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توست
 بیست و هفتم
 لا یغرنک سد هوس عن رایی
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن

 » بیشتر بخوانید...
 سرچشمه ی خونست زدل تا به زبان های
 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
 این بار بمان كه شب درازی بكند
 وقت سحر است خیز ای مایه ناز
 در زیر سایه روشن ماه پریده رنگ
 کم کمکی
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 پاندول ساعت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یا ملک المغرب والمشرق
مثلک فی االعالم یخلق
باده ده ای ساقی هر متقی
باده ی شاهنشهی راوقی
جان سخن بخش که از تف او
گردد هر گنگ خرف منطقی
بر در حیرت، بکش اندیشه را
حاکم ارواح و شه مطلقی
جنت حسنت جو تجلی کند
باغ شود دورخ بر هر شقی
چون بگریزی نرسد در تو کس
ور بگریزیم ز تو، سابقی
ظلمت و نور از تو تحیر درند
تا تو حقی یا که تو نور حقی
گشت شب و روز کنون غرق نور
نیست مهت مغربی و مشرقی
لابه کنی، باده دهی رایگان
ساقی دریا صفت مشفقی
مرده همی باید و قلب سلیم
زیرکی از خواجه بود احمقی
فکرت اگر راحت جانها بدی
باده نجستی خرد و موسقی
فرد چرایی تو ز من؟! اگر منی
از چه تو عذرایی اگر وامقی؟!
غنچه صفت چشم ببستی ز گل
رو، بهمان خار کشی لایقی
خار کشانند همه، گر شهند
جز که تو بر گلشن جان عاشقی
خامش باش و بنگر فتح باب
چند پی هر سخن مغلقی؟!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *