+ - x
 » از همین شاعر
 از اصل چو حورزاد باشیم
 پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
 نهان شدند معانی ز یار بی معنی
 چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم
 همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
 بباید عشق را ای دوست دردک
 ای صورت روحانی امروز چه آوردی
 ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز
 خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد
 چمن جز عشق تو کاری ندارد

 » بیشتر بخوانید...
 خربزه خربزه ره دید، رنگ می گیره
 آهنگ عاشقانه
 خم زلف تو دام کفر و دین است
 مرا « بوسیدنی پیکر » بگویی
 اکنون که گل سعادتت پربار است
 فال حباب زن ، بشمر موج آب را
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 پیچک عشق
 در کارگه کوزه گری کردم رای
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یا ملک المغرب والمشرق
مثلک فی االعالم یخلق
باده ده ای ساقی هر متقی
باده ی شاهنشهی راوقی
جان سخن بخش که از تف او
گردد هر گنگ خرف منطقی
بر در حیرت، بکش اندیشه را
حاکم ارواح و شه مطلقی
جنت حسنت جو تجلی کند
باغ شود دورخ بر هر شقی
چون بگریزی نرسد در تو کس
ور بگریزیم ز تو، سابقی
ظلمت و نور از تو تحیر درند
تا تو حقی یا که تو نور حقی
گشت شب و روز کنون غرق نور
نیست مهت مغربی و مشرقی
لابه کنی، باده دهی رایگان
ساقی دریا صفت مشفقی
مرده همی باید و قلب سلیم
زیرکی از خواجه بود احمقی
فکرت اگر راحت جانها بدی
باده نجستی خرد و موسقی
فرد چرایی تو ز من؟! اگر منی
از چه تو عذرایی اگر وامقی؟!
غنچه صفت چشم ببستی ز گل
رو، بهمان خار کشی لایقی
خار کشانند همه، گر شهند
جز که تو بر گلشن جان عاشقی
خامش باش و بنگر فتح باب
چند پی هر سخن مغلقی؟!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *