+ - x
 » از همین شاعر
 ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی
 تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
 برای تو فدا کردیم جان ها
 یازدهم
 بحر ما را کنار بایستی
 آه که دلم برد غمزه های نگاری
 خوش بود گر کاهلی یک سو نهی
 عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشی
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف

 » بیشتر بخوانید...
 خط عذار یار که بگرفت ماه از او
 قاب
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 می روم هر لحظه از خود روبروی کیستم؟
 بچشم من جهان جز رهگذر نیست
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 گر دست دهد ز مغز گندم نانی
 بر گور بوسه ها
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 در رزم زندگی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بغداد همانست که دیدی و شنیدی
رو دلبر نوجوی، چو دربند قدیدی؟!
زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی
باقی، همه دیک آن مزه دارد که چشیدی
الله مراد لی والله مریدی
فرقت علی الله عتیقی و جدیدی
من فرش شدم زیر قدمهای قضاهاش
خود را نکشد فرش ز پاکی و پلیدی
لا خیر ولا میر، سوی الله تعالی
فالغیبة عنه نفسا غیر سدید
از راحت و دردش نکشم خویش، و ندزدم
قفلی دهدم حکم حق، و گاه کلیدی
لا ارفع عنه بصری طرفة عین
لا امنع عن رب ظریقی و تلیدی
مرا هو العین و بالعین تطری
روحی، و عمادی، و عتادی، و عتیدی
رو خویش درانداز چو گوی، ارچه زنندت
شه را تو به میدان نه که بازیچه ی عیدی؟!
این خلق چو چوگان و، زننده ملک و بس
فاعل همه او دان، به قریبی و بعیدی
از ناز برون آی، کزین ناز به ارزی
تو روشنی چشم حسینی، نه یزیدی
صالحت و بایعت مع العشق علی ان
یاتینی محیاه نصیری و شهیدی
لا اقسم بالوعد و بالصادق فیه
ان قد ملاء العشق مرادی بمریدی
هرجای که خشکیست درین بحر در آرید
تا تر شود و تازه و غرقاب مجیدی
الغصة والصحو جزاء لشحیح
والقهوة والسکر وفاق لسعید
العزةلله تعالی، فتعالوا
فالعز من الله نثار لعبید
یا خامد یا جامد یا منکر سکری
یا قایم فی الصورة، یا شر حسیدی
ارواح درین گلشن چون سرو روانند
تو همچو بنفشه به جوانی چه خمیدی؟!
لا حول ولا قوة الا بملیک
یجعلک ملیکا وسنا کل ولید
ای آهوی خوش ناف بران ناف عبر، باف
کز سوسن و از سنبل آن پار چریدی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *