+ - x
 » از همین شاعر
 آنکه چون ابر خواند کف ترا
 دل چو دانه ما مثال آسیا
 بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
 مستی امروز من نیست چو مستی دوش
 در میان ظلمت جان تو نور چیست آن
 این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده
 چه دلشادم به دلدار خدایی
 بگردان ساقیا آن جام دیگر
 ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
 قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو

 » بیشتر بخوانید...
 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
 راست و دروغ
 پشت دیوار
 قشلاق زاده ام
 عشق تو نهال حیرت آمد
 در همه عالم وفاداری کجاست
 خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
 دل بسته ام به شعر چسان در برش کنم؟
 بتو
 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بگو ای تازه رو، کم کن ملولی
که تو رو تازه از اصل اصولی
خیالی گول گیری گر بیاید
چنین داند که تو مغرور و گولی
به زخم سیلیش از دل برون کن
که تا عبرت بگیرد هر فصولی
خیال بد رسول دیو باشد
تو او را توبه ی ده از رسولی
خیالی در تو آویزد، بیفتی
ترا وهمی پژولاند، پژولی
خیالی هست چون خورشید روشن
خیالی چون شب تاریک لولی
اگر مردانه گوش او بمالی
ترا کافر کند وهم حلولی
برای تو مهان در انتظارند
سبکتر رو، چرا در مول مولی؟
خیالات اتتکم کالخیول
فدسوها ثقاتی! فی السقول
خیالات مضلات کذاب
لحاها الله ربی بالافول
فطوبی للذی یعلو علاه
و یقطع عرقها قبل الحصول
الهی قدیمی علی
صفی القلب من غش الغلول
علی الله بیان ما نظمنا
مفاعیلن مفاعیلن فعولی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *