+ - x
 » از همین شاعر
 ما زنده به نور کبریاییم
 چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن
 تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
 چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
 میر شکار من که مرا کرده ای شکار
 چون عشق کند شکرفشانی
 تا چهره آن یگانه دیدم
 هیچ می دانی چه می گوید رباب
 اگر خواهی مرا می در هوا کن
 خواجه بیا، خواجه بیا، خواجه دگر بار بیا

 » بیشتر بخوانید...
 از آمدن بهار و از رفتن دی
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 تو مردِ شهر پندار کجایی
 هزار جهد بکردم که یار من باشی
 چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند
 اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اتی النیروز مسرورالجنان
یحاکی لطفه لطف الجنان
بهار از پرده ی غم جست بیرون
به کف بر، جامهای شادمانی
سقوا من نهره روض الامالی
خذوا من خمره کاس الامانی
هوا شد معتدل، هنگام آنست
که می سوری خوری و کام رانی
فللاشجار اصناف المعالی
وللانوار انواع المعانی
درین دفتر بسی رمزست موزون
چه باشد گر تو زین رمزی بدانی؟
لن ضیعت عمرا قبل هذا
تدارک ما مضی فی ذاالزمان
مران از گوش صوت ارغنون
مده از دست جام ارغوانی
لتغدوا روحک فی کل یوم
باصوات المثالث والمسانی
ازین خوشتر بهاری، دیر یابی
فرو مگذار این را تا توانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *