+ - x
 » از همین شاعر
 نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
 تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من
 منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
 کردم با کان گهر آشتی
 چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار
 بده یک جام ای پیر خرابات
 بوی آن خوب ختن می آیدم
 چو او باشد دل دلسوز ما را
 ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی
 خشم مرو خواجه! پشیمان شوی

 » بیشتر بخوانید...
 عکس
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم
 زنخدانش مکیدم تا به پستان
 ای كاش! این قَدر تك و تنها نمی شدی
 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
 گرگی بیرون می آید از غار
 نماد ترازو
 خویش را تا در تو پیوندی زدم افگار شد
 این همه جلوه و در پرده نهانی گل من

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

گهی پرده سوزی، گهی پرده داری
تو سر خزانی، تو جان بهاری
خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین
توی قهر و لطفش، بیا تا چه داری
بهاران بیاید، ببخشی سعادت
خزان چون بیاید، سعادت بکاری
ز گلها که روید بهارت ز دلها
به پیش افکند گل سر، از شرمساری
گرین گل ازان گل یکی لطف بردی
نکردی یکی خار در باغ خاری
همه پادشاهان، شکاری بجویند
توی که به جانت بجوید شکاری
شکاران به پیشت، گلوها کشیده
که جان بخش ما را، سزد جان سپاری
قراری گرفته، غم عشق در دل
قرار غم الحق دهد بی قراری
دلا معنی بی قراری بگویم
بنه گوش، یارانه بشنو، که یاری
فدیت لمولی به افتخاری
بطی الاجابة، سریع الفرار
و منذ سبانی هواه، ترانی
اموت و احیی، بغیر اختیاری
اموت بهجر، و احیی بوصل
فهذاک سکری، وذاک خماری
عجبت بانی اذرب بشمس
اذا غاب عنی زمان التواری
اذا غاب غبنا، و ان عاتعدنا
کذا عادةالشمس فوق الذراری
بمائین یحیی، بحس و عقل
فذوا الحس راکد، وذوا العقل جاری
فماالعقل، الا طلاب المواقب
و ماالحس الاخداع العواری
فذو العقل یبصر هداه و یخضع
و ذوالحس یبصر هواه یماری
گهی آفتابی ز بالا بتابی
گهی ابرواری چو گوهر بتابی
زمین گوهرت را به جای چراغی
نهد پیش مهمان به شبهای تاری
ز من چون روی تو ز من رود هم
برم چون بیایی، مرا هم بیاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *