+ - x
 » از همین شاعر
 دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
 آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد
 خسروانی که فتنه ای چینید
 آن خواجه را در کوی ما در گل فرو رفتست پا
 ای خدا این وصل را هجران مکن
 خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو *
 تا به شب ای عارف شیرین نوا
 باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا

 » بیشتر بخوانید...
 نرگس مستانه
 با هوش پدر
 گر چه هم رزم ایم اما فخر بیرق از شما
 یک قطره آب بود با دریا شد
 سونامی فریاد
 شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
 ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
 خاک خسته
 پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
 خلوت شاعرانه ام هوس است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت
لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی آلت
صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون
فریادکنان پیشت کای معطی بی حاجت
انگشتری حاجت مهریست سلیمانی
رهنست به پیش تو از دست مده صحبت
بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهی
کو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت
ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او
وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت
ما لنگ شدیم این جا بربند در خانه
چرنده و پرنده لنگند در این حضرت
ای عشق تویی کلی هم تاجی و هم غلی
هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت
از نیست برآوردی ما را جگری تشنه
بردوخته ای ما را بر چشمه این دولت
خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته
هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت
در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند
در جزو ببین کل را این باشد اهلیت
در غوره ببین می را در نیست ببین شیء را
ای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت
خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید
خاکی ز کجا یابد بی روح سر و سبلت
کف می زن و زین می دان تو منشاء هر بانگی
کاین بانگ دو کف نبود بی فرقت و بی وصلت
خامش که بهار آمد گل آمد و خار آمد
از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *