+ - x
 » از همین شاعر
 ای مطرب جان چو دف به دست آمد
 شتران مست شدستند ببین رقص جمل
 گر گمشدگان روزگاریم
 عاشقان را جست و جو از خویش نیست
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 بهر شهوت جان خود را می دهی همچون ستور
 گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز
 آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده
 باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
 ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی

 » بیشتر بخوانید...
 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد
 سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
 چرا خون جگر قوتِ مدام از بهر خاصانست
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 سحری بود و دلم مست گل آواز سروش
 چو بلبل نالهٔ زاری نداری
 دوستت میدارم ای زخم زرد!
 ببازار عدم بينی زجاج خود نبينی را
 ای کاش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه خوف آدمی را از درونست
ولیکن هوش او دایم برونست
برون را می نوازد همچو یوسف
درون گرگی ست کو در قصد خونست
بدرد زهره او گر نبیند
درون را کو به زشتی شکل چونست
بدان زشتی به یک حمله بمیرد
ولیکن آدمی او را زبونست
الف گشت ست نون می بایدش ساخت
که تا گردد الف چیزی که نونست
اگر نه خود عنایات خداوند
بدیدستی چه امکان سکون ست
نه عالم بد نه آدم بد نه روحی
که صافی و لطیف و آبگون ست
که او را بود حکم و پادشاهی
نپنداری که این کار از کنونست
نمی گویم که در تقدیر شه بود
حقیقت بود و صد چندین فزونست
خداوندی شمس الدین تبریز
ورای هفت چرخ نیلگونست
به زیر ران او تقدیر رامست
اگر چه نیک تندست و حرونست
چو عقل کل بویی برد از وی
شب و روز از هوس اندر جنونست
که پیش همت او عقل دیده ست
که همت های عالی جمله دونست
کدامین سوی جویم خدمتش را
که منزلگاه او بالای سونست
هر آن مشکل که شیران حل نکردند
بر او جمله بازی و فسونست
نگفتم هیچ رمزی تا بدانی
ز عین حال او این ها شجونست
ایا تبریز خاک توست کحلم
که در خاکت عجایب ها فنونست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *