+ - x
 » از همین شاعر
 آمد بهار خرم آمد نگار ما
 تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
 امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
 پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
 ای وصل تو آب زندگانی
 روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن
 تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانم
 بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
 چند اندر میان غوغایی

 » بیشتر بخوانید...
 مرا در واژه ها جویید
 باران
 خداحافظ گل سوری
 دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
 دانشگاه
 منه از کف چراغ آرزو را
 عقلنامه
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به جان تو که سوگند عظیمست
که جانم بی تو دربند عظیمست
اگر چه خضر سیرآب حیاتست
به لعلت آرزومند عظیمست
سخن ها دارم از تو با تو بسیار
ولی خاموشیم پند عظیمست
هر آن کز بیم تو خاموش باشد
اگر چه خر خردمند عظیمست
هر آن کس کو هنر را ترک گوید
ز بهر تو هنرمند عظیمست
فکندم خویش را چون سایه پیشت
فکندن پیشت افکند عظیمست
که بغداد تو را داد بزرگست
سمرقند تو را قند عظیمست
حریصم کرد طمع داد قندت
اگر چه بنده خرسند عظیمست
بریدستی مرا از خویش و پیوند
که دل را با تو پیوند عظیمست
خمش کن همچو عشق ای زاده عشق
اگر چه گفت فرزند عظیمست
رکاب شمس تبریزی گرفتم
که زین شمس زرکند عظیمست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *