+ - x
 » از همین شاعر
 شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کن
 ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
 آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده ست
 بغداد همانست که دیدی و شنیدی
 مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن
 ای بی تو محال جان فزایی
 دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا
 آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
 ای نوش کرده نیش را ، بی خویش کن با خویش را
 تو گواه باش خواجه که ز توبه توبه کردم

 » بیشتر بخوانید...
 امشب، هرشب
 تو در دریا نئی او در بر تست
 ببرد از من قرار و طاقت و هوش
 اندر ستایش خدا
 آن کس که به دست جام دارد
 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
 عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
 امروز دیدمت که تو در خانهء منی
 چو نبود غير او اندر ميانه
 راز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به جان تو که سوگند عظیمست
که جانم بی تو دربند عظیمست
اگر چه خضر سیرآب حیاتست
به لعلت آرزومند عظیمست
سخن ها دارم از تو با تو بسیار
ولی خاموشیم پند عظیمست
هر آن کز بیم تو خاموش باشد
اگر چه خر خردمند عظیمست
هر آن کس کو هنر را ترک گوید
ز بهر تو هنرمند عظیمست
فکندم خویش را چون سایه پیشت
فکندن پیشت افکند عظیمست
که بغداد تو را داد بزرگست
سمرقند تو را قند عظیمست
حریصم کرد طمع داد قندت
اگر چه بنده خرسند عظیمست
بریدستی مرا از خویش و پیوند
که دل را با تو پیوند عظیمست
خمش کن همچو عشق ای زاده عشق
اگر چه گفت فرزند عظیمست
رکاب شمس تبریزی گرفتم
که زین شمس زرکند عظیمست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *