+ - x
 » از همین شاعر
 ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
 دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
 ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من
 دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
 بخش شانزدهم
 معده را پر کرده ای دوش از خمیر و از فطیر
 می زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
 خیک دل ما مشک تن ما
 از سقاهم ربهّم بین جمله ی ابرار مست
 چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی

 » بیشتر بخوانید...
 شعری برای جنگ
 نرگس مستانه
 صدف خیال خامم به کناب ساحل تو
 غزل بی ناموس
 من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
 بوی خدا
 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 آنسوی شعر
 چتر بر فرق ز برگ ورق ياسمنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مبر رنج ای برادر خواجه سختست
به وقت داد و بخشش شوربختست
اگر چه باغ را نیمی گرفته ست
ولیکن سخت بی میوه درختست
گشاده ابروست و بسته کیسه
مشو غره که او را سیم و رختست
دو دستش را به تخته دوختستند
چه سود ار خواجه بر بالای تختست
وجودش گر چه یک پاره ست چون کوه
سخااش مرده است و لخت لختست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *