+ - x
 » از همین شاعر
 من از این خانه به در می نروم
 رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
 گر عید وصل تست منم خود غلام عید
 چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری
 آه که دلم برد غمزه های نگاری
 ای چشم و چراغ شهریاری
 شمس دین بر یوسفان و نازنینان نازنین
 من اگر مستم اگر هشیارم
 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
 دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود

 » بیشتر بخوانید...
 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
 آمد و رفت
 برای شما که عشق تان زندگیست
 زبان درازی
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 بروز عيد گريان می کنم يار
 شراب و خون
 در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
 حرف آخر
 کم کن طمع از جهان و می زی خرسند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مبر رنج ای برادر خواجه سختست
به وقت داد و بخشش شوربختست
اگر چه باغ را نیمی گرفته ست
ولیکن سخت بی میوه درختست
گشاده ابروست و بسته کیسه
مشو غره که او را سیم و رختست
دو دستش را به تخته دوختستند
چه سود ار خواجه بر بالای تختست
وجودش گر چه یک پاره ست چون کوه
سخااش مرده است و لخت لختست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *