+ - x
 » از همین شاعر
 سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد
 دوش از بت من جهان چه می شد
 نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید
 دل من که باشد که تو را نباشد
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 روم به حجره خیاط عاشقان فردا
 هست کسی صافی و زیبا نظر
 علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
 امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم
 شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما

 » بیشتر بخوانید...
 دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
 آوازهای سرزمین صبوری
 فرقی نمانده روز غم و شام عید را
 توکلت علی الله می روم يار
 عید است و آخر گل و یاران در انتظار
 دختر خورشید
 ترانه تاریک
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 ساز من ساز مست آهنگ است
 دلت گرفته؟ از این پنجره بزن بیرون

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مبر رنج ای برادر خواجه سختست
به وقت داد و بخشش شوربختست
اگر چه باغ را نیمی گرفته ست
ولیکن سخت بی میوه درختست
گشاده ابروست و بسته کیسه
مشو غره که او را سیم و رختست
دو دستش را به تخته دوختستند
چه سود ار خواجه بر بالای تختست
وجودش گر چه یک پاره ست چون کوه
سخااش مرده است و لخت لختست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *