+ - x
 » از همین شاعر
 صبحدم شد زود برخیز ای جوان
 چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها را
 امروز بحمدالله از دی بترست این دل
 بخش هفدهم
 هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
 ما مست شدیم و دل جدا شد
 بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
 بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد
 هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو
 چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا

 » بیشتر بخوانید...
 ز می که صد ره نشان ازو بود آن شراب مدام ما
 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
 خوش خبر باشی ای نسیم شمال
 شبی را با من ای ماه سحرخیزان سحرکردی
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است
 بانگ آشنایی
 دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
 مادر
 حیف نیست ؟
 انتظار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زهی می کاندر آن دستست هیهات
که عقل کل بدو مستست هیهات
بر آن بالا برد دل را که آن جا
سر نیزه زحل پستست هیهات
هر آن کو گشت بی خویش اندر این بزم
ز خویش و اقربا رسته ست هیهات
چو عنقا برپرد بر ذروه قاف
که پیشش که کمربسته ست هیهات
عجایب بین که شیشه ناشکسته
هزاران دست و پا خسته ست هیهات
مرا گویی که صبر آهسته تر ران
چه جای صبر و آهسته ست هیهات
بده آن پیر را جامی و بنشان
که این جا پیر بایسته ست هیهات
خصوصا جان پیری ها که عقل ست
که خوش مغزست و شایسته ست هیهات
از آن باغ و ریاض بی نهایت
همه عالم چو گلدسته ست هیهات
چو گلدسته ست پوسیده شود زود
به دشتی رو کز او رسته ست هیهات
میی درکش به نام دلربایی
که بس زیبا و برجسته ست هیهات
ز بس خون ها که او دارد به گردن
خرد را طوق بسکسته ست هیهات
شکن هایی که دارد طره او
بهای مشک بشکسته ست هیهات
خمش کردم خموشانه به من ده
که دل را گفت پیوسته ست هیهات


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *