+ - x
 » از همین شاعر
 ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو
 ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
 خوشی آخر بگو ای یار چونی
 بانگ زدم من که دل مست کجا می رود
 آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند
 پدید گشت یکی آهوی در این وادی
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم
 زهی حلاوت پنهان در این خلای شکم
 ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
 هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره

 » بیشتر بخوانید...
 به تازگی نکشد عافیت دماغ مرا
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 برو خدا حافظ
 خطوط سرنوشت
 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
 بیا که قصه کنیم
 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
 دلم رمیده لولی وشیست شورانگیز
 تاپ و تیپیک
 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زهی می کاندر آن دستست هیهات
که عقل کل بدو مستست هیهات
بر آن بالا برد دل را که آن جا
سر نیزه زحل پستست هیهات
هر آن کو گشت بی خویش اندر این بزم
ز خویش و اقربا رسته ست هیهات
چو عنقا برپرد بر ذروه قاف
که پیشش که کمربسته ست هیهات
عجایب بین که شیشه ناشکسته
هزاران دست و پا خسته ست هیهات
مرا گویی که صبر آهسته تر ران
چه جای صبر و آهسته ست هیهات
بده آن پیر را جامی و بنشان
که این جا پیر بایسته ست هیهات
خصوصا جان پیری ها که عقل ست
که خوش مغزست و شایسته ست هیهات
از آن باغ و ریاض بی نهایت
همه عالم چو گلدسته ست هیهات
چو گلدسته ست پوسیده شود زود
به دشتی رو کز او رسته ست هیهات
میی درکش به نام دلربایی
که بس زیبا و برجسته ست هیهات
ز بس خون ها که او دارد به گردن
خرد را طوق بسکسته ست هیهات
شکن هایی که دارد طره او
بهای مشک بشکسته ست هیهات
خمش کردم خموشانه به من ده
که دل را گفت پیوسته ست هیهات


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *