+ - x
 » از همین شاعر
 بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
 خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی
 چه نشستی دور چون بیگانگان
 ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دل
 همی بینم ساقی را که گرد جام می گردد
 هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
 از یکی آتش برآوردم تو را
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن
 در غم یار، یار بایستی

 » بیشتر بخوانید...
 چه ممکن است که راحت سری برآورد از ما
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 دردنامه
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 ای بار خدای پاک دانای قدیر
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
 پری دریایی
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 باران

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو را در دلبری دستی تمامست
مرا در بی دلی درد و سقامست
بجز با روی خوبت عشقبازی
حرامست و حرامست و حرامست
همه فانی و خوان وحدت تو
مدامست و مدامست و مدامست
چو چشم خود بمالم خود جز تو
کدامست و کدامست و کدامست
جهان بر روی تو از بهر روپوش
لثامست و لثامست و لثامست
به هر دم از زبان عشق بر ما
سلامست و سلامست و سلامست
ز هر ذره به گفت بی زبانی
پیامست و پیامست و پیامست
غم و شادی ما در پیش تختت
غلامست و غلامست و غلامست
اگر چه اشتر غم هست گرگین
امامست و امامست و امامست
پس آن اشتر شادی پرشیر
ختامست و ختامست و ختامست
تو را در بینی این هر دو اشتر
زمامست و زمامست و زمامست
نه آن شیری که آخر طفل جان را
فطامست و فطامست و فطامست
از آن شیری که جوی خلد از وی
نظامست و نظامست و نظامست
خمش کردم که غیرت بر دهانم
لگامست و لگامست و لگامست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *