+ - x
 » از همین شاعر
 باده بده ساقیا عشوه و بادم مده
 ندا آمد به جان از چرخ پروین
 پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر
 هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
 چاره ای کو بهتر از دیوانگی
 الا میر خوبان هلا تا نرنجی
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
 چنان مست است از آن دم جان آدم
 عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا
 ما همه از الست همدستیم

 » بیشتر بخوانید...
 بادها
 خسته
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 رو به روی تو زبانم بند می ماند عزیز!
 اشکی در گذرگاه تاریخ
 قانون خموشی
 باز امشب ای ستاره تابان نیامدی
 کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
 تنهایی
 خفاش شب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من چو در گور درون خفته همی فرسایم
چو بیایی به زیارت سره بیرون آیم
نفخ صور منی و محشر من پس چه کنم
مرده و زنده بدان جا که تویی آن جایم
مثل نای جمادیم و خمش بی لب تو
چه نواها زنم آن دم که دمی در نایم
نی مسکین تو با شکرلب خو کرده ست
یاد کن از من مسکین که تو را می پایم
چون نیابم مه رویت سر خود می بندم
چون نیابم لب نوشت کف خود می خایم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *