+ - x
 » از همین شاعر
 الا یا مالکا رق الزمان
 به حق و حرمت آنک همگان را جانی
 خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
 هله ای کیا نفسی بیا
 ای دلبر بی صورت صورتگر ساده
 فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او
 آواز داد اختر بس روشنست امشب
 مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن
 رضیت بما قسم الله لی
 ای جان و قوام جمله جان ها

 » بیشتر بخوانید...
 امشب که در آیینه مرورم کردی
 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
 اندر مذمت انواع آزادی
 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 از تن چو برفت جان پاک من و تو
 سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
 پیوند
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 از کابل تا دوبی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
نظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم
مشتری وار سر زلف مه خود گیریم
فتنه و غلغله اندر همه بازار زنیم
اندرافتیم در آن گلشن چون باد صبا
همه بر جیب گل و جعد سمن زار زنیم
نفسی کوزه زنیم و نفسی کاسه خوریم
تا سبووار همه بر خم خمار زنیم
تا به کی نامه بخوانیم گه جام رسید
نامه را یک نفسی در سر دستار زنیم
چنگ اقبال ز فر رخ تو ساخته شد
واجب آید که دو سه زخمه بر آن تار زنیم
وقت شور آمد و هنگام نگه داشت نماند
ما که مستیم چه دانیم چه مقدار زنیم
خاک زر می شود اندر کف اخوان صفا
خاک در دیده این عالم غدار زنیم
می کشانند سوی میمنه ما را به طناب
خیمه عشرت از این بار در اسرار زنیم
شد جهان روشن و خوش از رخ آتشرویی
خیز تا آتش در مکسبه و کار زنیم
پاره پاره شود و زنده شود چون که طور
گر ز برق دل خود بر که و کهسار زنیم
هله باقیش تو گو که به وجود چو توی
سرد و حیف است که ما حلقه گفتار زنیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *