+ - x
 » از همین شاعر
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 امروز مستان را نگر در مست ما آویخته
 می زنم حلقه در هر خانه ای
 کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست
 عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
 ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان
 ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی
 دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم
 بیامدیم دگربار سوی مولایی
 مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره

 » بیشتر بخوانید...
 جرس قافله
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 به باغم لاله شانم، خون بروید
 هیچ چوچه سگی چرا با كفشهای من شوخی نمی كند
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 از خود جدا نمی کند این بخت بد مرا
 گر می فروش حاجت رندان روا کند
 رقص آتش
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
 شاعر کنار پنجره تنها نشسته بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم
کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم
سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
تا نمیریم مپندار که مردانه شویم
در سر زلف سعادت که شکن در شکن است
واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم
بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت
گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم
گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم
گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم
گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم
تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم
در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم
محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم
ما چو افسانه دل بی سر و بی پایانیم
تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم
گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم
ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم
مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند
شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم
نی خمش کن که خموشانه بباید دادن
پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *