+ - x
 » از همین شاعر
 همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
 کسی کز غمزۀ صد عقل بندد
 چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
 شاه گشادست رو دیده شه بین که راست
 بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم
 به اهل پرده اسرارها ببر خبری
 دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم
 کجا شد عهد و پیمانی که کردی
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 ای دیده من جمال خود اندر جمال تو

 » بیشتر بخوانید...
 بازگشت
 خرد بیگانهء ذوق یقین است
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 ترا در خویش می بینم
 فتادی از مقام کبریائی
 خاک خسته
 کوشش نما که شعر نه الهام می شود
 ای دزدیده چشم از آهو
 من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
 حریق سرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
از بد و نیک جهان همچو جهان بی خبریم
نظری کرد سوی خوبی تو دیده ما
از پیروی تو تا حشر غلام نظریم
دین ما مهر تو و مذهب ما خدمت تو
تا نگویی که در این عشق تو ما مختصریم
زهر بر یاد یکی نوش تو ای آهوچشم
گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *