+ - x
 » از همین شاعر
 بانگی عجب از آسمان در می رسد هر ساعتی
 جان جان هایی تو جان را برشکن
 من سر نخورم که سر گرانست
 شاها بکش قطار که شهوار می کشی
 آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
 بنمای رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
 اگر امشب بر من باشی و خانه نروی
 دلم امروز خوی یار دارد
 باز به بط گفت که صحرا خوشست
 وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد

 » بیشتر بخوانید...
 بر مفرش خاک خفتگان می بینم
 حالا و همیشه
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 خودی روشن ز نور کبریائی است
 درین گلشن
 در میان کارتون ها
 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
 ای زهره
 خلوتم چراغان کن ای چراغ روحانی
 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
از بد و نیک جهان همچو جهان بی خبریم
نظری کرد سوی خوبی تو دیده ما
از پیروی تو تا حشر غلام نظریم
دین ما مهر تو و مذهب ما خدمت تو
تا نگویی که در این عشق تو ما مختصریم
زهر بر یاد یکی نوش تو ای آهوچشم
گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *