+ - x
 » از همین شاعر
 به یارکان صفا جز می صفا مدهید
 امروز در این شهر نفیر است و فغانی
 ورد البشیر مبشرا ببشاره
 ساقیا بر خاک ما چون جرعه ها می ریختی
 من بسازم ولیک کی شاید
 گر در آب و گر در آتش می روی
 به من نگر که بجز من به هر کی درنگری
 عزم رفتن کردۀ چون عمر شیرین یاد دار
 هین که منم بر در در برگشا
 ترکبن طبقا عن طبق مولائی

 » بیشتر بخوانید...
 از آمدنم نبود گردون را سود
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 تعبیر بی خوابی
 دود
 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
 ای پرتگاه دور از دسترس من!
 پنجره
 شب وصل است و نبود آرزو را دسترس اینجا
 شب
 کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می رسد بوی جگر از دو لبم
می برآید دودها از یاربم
می بنالد آسمان از آه من
جان سپردن هر دمی شد مذهبم
اندکی دانستیی از حال من
گر خبر بودی شبت را از شبم
مکتب تعلیم عشاق آتش است
من شب و روز اندرون مکتبم
روی خود بر روی زرد من بنه
دست نه بر سینه ام کاندر تبم
گفتمش گویم به گوشت یک سخن
گفت ترسم تا نسوزد غبغبم
گفتمش دور از جمالت چشم بد
چشم من نزدیک اگر چه معجبم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *