+ - x
 » از همین شاعر
 من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری
 جانا بیار باده که ایام می رود
 مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
 بی دل شده ام بهر دل تو
 آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم
 آفتاب امروز بر شکل دگر تابان شدست
 نه آتش های ما را ترجمانی
 بگو دلرا که گرد غم نگردد
 عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
 حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری

 » بیشتر بخوانید...
 صبحگاه مراد
 سرود ابراهیم در آتش
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 از دوست داشتن
 تعریف شعر
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 دل دریا سکون بیگانه از تست
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 خوناب گریه خواب به چشمم حرام داشت

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

من ز وصلت چون به هجران می روم
در بیابان مغیلان می روم
من به خود کی رفتمی او می کشد
تا نپنداری که خواهان می روم
چشم نرگس خیره در من مانده ست
کز میان باغ و بستان می روم
عقل هم انگشت خود را می گزد
زانک جان این جاست و بی جان می روم
دست ناپیدا گریبان می کشد
من پی دست و گریبان می روم
این چنین پیدا و پنهان دست کیست
تا که من پیدا و پنهان می روم
این همان دست است کاول او مرا
جمع کرد و من پریشان می روم
در تماشای چنین دست عجب
من شدم از دست و حیران می روم
من چو از دریای عمان قطره ام
قطره قطره سوی عمان می روم
من چو از کان معانی یک جوم
همچنین جو جو بدان کان می روم
من چو از خورشید کیوان ذره ام
ذره ذره سوی کیوان می روم
این سخن پایان ندارد لیک من
آمدم زان سر به پایان می روم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *