+ - x
 » از همین شاعر
 بنشسته ام من بر درت تا بوک بر جوشد وفا
 با آن که می رسانی آن باده بقا را
 نیست در آخر زمان فریادرس
 ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
 الام طماعیة العاذل
 باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای
 مرا در خنده می آرد بهاری
 موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
 ما آفت جان عاشقانیم
 کار همه محبان همچون زرست امشب

 » بیشتر بخوانید...
 حافظ
 من لاله ی آزادم
 هنگامه
 چون بلبل مست راه در بستان یافت
 خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
 پری دریایی
 بلبل عشقم و از آن گل خندان گویم
 دل از من برد و روی از من نهان کرد
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر دم از شادی وگر از غم زنیم
جمع بنشینیم و دم با هم زنیم
یار ما افزون رود افزون رویم
یار ما گر کم زند ما کم زنیم
ما و یاران همدل و همدم شویم
همچو آتش بر صف رستم زنیم
گر چه مردانیم اگر تنها رویم
چون زنان بر نوحه و ماتم زنیم
گر به تنهایی به راه حج رویم
تو مکن باور که بر زمزم زنیم
تارهای چنگ را مانیم ما
چونک درسازیم زیر و بم زنیم
ما همه در جمع آدم بوده ایم
بار دیگر جمله بر آدم زنیم
نکته پوشیده ست و آدم واسطه
خیمه ها بر ساحل اعظم زنیم
چون به تخت آید سلیمان بقا
صد هزاران بوسه بر خاتم زنیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *