+ - x
 » از همین شاعر
 روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش
 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
 ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
 بی گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری
 بوی دلدار ما نمی آید
 چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
 مستی سلامت می کند پنهان پیامت می کند
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
 اندرآ عیش بی تو شادان نیست
 بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه ی دل

 » بیشتر بخوانید...
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا
 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
 طرح ناز
 اشکی در گذرگاه تاریخ
 هر ثانیه چو قرن بمیرد
 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
 بخود باز آ او دامان دلی گیر
 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
 خم نیرنگ
 آنها که کهن شدند و اینها که نوند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا
می نکند محرم جان محرم اسرار مرا
نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش
پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا
گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو
رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا
غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم
کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا
هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود
چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا
ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین
هست به معنی چو بود یار وفادار مرا
دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را
شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا
نیست کند هست کند بی دل و بی دست کند
باده دهد مست کند ساقی خمار مرا
ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن
شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا
گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا
بر طمع ساختن یار خریدار مرا
بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی
اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *