+ - x
 » از همین شاعر
 آن شعلهٔ نور می خرامد
 گر این جا حاضری سر همچنین کن
 آب حیوان باید مر روح فزایی را
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من
 ای دشمن روزه و نمازم
 روز باران است و ما جو می کنیم
 ای گشته ز شاه عشق شهمات
 کسی خراب خرابات و مست می باشد
 ایا خورشید بر گردون سواره

 » بیشتر بخوانید...
 رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی
 طرز خوبان
 نه بارم بر سر دوشی نباشد هم بدوشم بار
 بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
 به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است
 زمین نخستین
 فردایی
 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
 دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو آن کان کرم ما را شکارست
به هر دم هدیه ما را ده هزارست
که ما را نردبان زرین و سیمین
نهد چون قصد ما بر بام یارست
بلادری ست در عالم نهانی
که بر ما گنج و بر بیگانه مارست
به پیش ما خزینه سیم مشمر
که ما را زر و سیم بی شمارست
ز پروانه اگر این افترا بود
دو صد چندین ز دست شهریارست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *