+ - x
 » از همین شاعر
 نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری
 بیا ای یار کامروز آن مایی
 کجکنن اغلن اودیا کلکل
 یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی
 تو چشم شیخ را دیدن میاموز
 تنت زین جهان است و دل زان جهان
 آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
 به یارکان صفا جز می صفا مدهید
 نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
 چهل و سوم

 » بیشتر بخوانید...
 ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن
 میر من خوش می روی کاندر سر و پا میرمت
 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
 هر صبح از سلام تو آغاز میشوم
 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
 از دیده خون دل همه بر روی ما رود
 فقط و فقط تو را
 دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
 انتقام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دود دل ما نشان سوداست
وان دود که از دلست پیداست
هر موج که می زند دل از خون
آن دل نبود مگر که دریاست
بیگانه شدند آشنایان
دل نیز به دشمنی چه برخاست
هر سوی که عشق رخت بنهاد
هر جا که ملامت ست آن جاست
ما نگریزیم از این ملامت
زیرا که قدیم خانه ماست
در عشق حسد برند شاهان
زان روی که عشق شمع دل هاست
پا بر سر چرخ هفتمین نه
کاین عشق به حجره های بالاست
هشیار مباش زان که هشیار
در مجلس عشق سخت رسواست
میری مطلب که میر مجلس
گر چشم ببسته ست بیناست
این عشق هنوز زیر چادر
این گرد سیاه بین که برخاست
هر چند که زیر هفت پرده ست
پیداست که سخت خوب و زیباست
شب خیز کنید ای حریفان
شمعست و شراب و یار تنهاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *