+ - x
 » از همین شاعر
 نور دل ما روی خوش تو
 تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
 صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید
 تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
 گم شدن در گم شدن دین منست
 هله ای کیا نفسی بیا
 گهی پرده سوزی، گهی پرده داری
 قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
 بوقلمون چند از انکار تو
 نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید

 » بیشتر بخوانید...
 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
 غزل بزرگ
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما
 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
 بسکه در قلب من تپش داری
 نگاهی فر این جان در بدن بین
 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
 رنج دیگر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دود دل ما نشان سوداست
وان دود که از دلست پیداست
هر موج که می زند دل از خون
آن دل نبود مگر که دریاست
بیگانه شدند آشنایان
دل نیز به دشمنی چه برخاست
هر سوی که عشق رخت بنهاد
هر جا که ملامت ست آن جاست
ما نگریزیم از این ملامت
زیرا که قدیم خانه ماست
در عشق حسد برند شاهان
زان روی که عشق شمع دل هاست
پا بر سر چرخ هفتمین نه
کاین عشق به حجره های بالاست
هشیار مباش زان که هشیار
در مجلس عشق سخت رسواست
میری مطلب که میر مجلس
گر چشم ببسته ست بیناست
این عشق هنوز زیر چادر
این گرد سیاه بین که برخاست
هر چند که زیر هفت پرده ست
پیداست که سخت خوب و زیباست
شب خیز کنید ای حریفان
شمعست و شراب و یار تنهاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *