+ - x
 » از همین شاعر
 گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز
 ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری
 جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
 نرم نرمک سوی رخسارش نگر
 کجاست مطرب جان تا ز نعره های صلا
 چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
 بتا گر مرا تو ببینی ندانی
 چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو
 چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این
 ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامی

 » بیشتر بخوانید...
 دوستت میدارم ای زخم زرد!
 چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
 ایستاده ام که رهگذری عاشقم کند
 آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
 موعظه
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 مرگ آ ه س ت ه زووووود می آید
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مر عاشق را ز ره چه بیمست
چون همره عاشق آن قدیمست
از رفتن جان چه خوف باشد
او را که خدای جان ندیمست
اندر سفرست لیک چون مه
در طلعت خوب خود مقیمست
کی منتظر نسیم باشد
آن کس که سبکتر از نسیمست
عشق و عاشق یکی ست ای جان
تا ظن نبری که آن دو نیمست
چون گشت درست عشق عاشق
هم منعم خویش و هم نعیمست
او در طلب چنین درستی
در پیش سهیل چون ادیمست
چون رفت در این طلب به دریا
دری ست اگر چه او یتیمست
ای دیده کرم ز شمس تبریز
مر حاتم را مگو کریمست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *