+ - x
 » از همین شاعر
 این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
 ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
 بخش چهاردهم
 روی بنما به ما مکن مستور
 رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
 خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد
 نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
 ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر
 آدمیی، آدمیی، آدمی

 » بیشتر بخوانید...
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 رباعیات امروز
 مرا با خاطر رويت ببخشا
 غزلی برای کابل و این روز هایش...
 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
 از فراز منبر ابرها
 مرا داد این خرد پرور جنونی
 مثل یک بوتل ودکای پس از خوردن بود
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 قتل عام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مر عاشق را ز ره چه بیمست
چون همره عاشق آن قدیمست
از رفتن جان چه خوف باشد
او را که خدای جان ندیمست
اندر سفرست لیک چون مه
در طلعت خوب خود مقیمست
کی منتظر نسیم باشد
آن کس که سبکتر از نسیمست
عشق و عاشق یکی ست ای جان
تا ظن نبری که آن دو نیمست
چون گشت درست عشق عاشق
هم منعم خویش و هم نعیمست
او در طلب چنین درستی
در پیش سهیل چون ادیمست
چون رفت در این طلب به دریا
دری ست اگر چه او یتیمست
ای دیده کرم ز شمس تبریز
مر حاتم را مگو کریمست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *