+ - x
 » از همین شاعر
 یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم
 درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
 امروز چرخ را ز مه ما تحیریست
 هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو
 باز گردد عاقبت این در بلی
 گر عید وصل تست منم خود غلام عید
 یا من یزید حسنک حقا تحیری
 دل من که باشد که تو را نباشد
 دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان
 از آتش ناپیدا دارم دل بریانی

 » بیشتر بخوانید...
 کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 آخرین تیر ترکش آنچنان که می گویند
 خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 چقدر تو بلند و من پستم
 گریه تلخ
 زخاک درگهء ما يافت اعتبار فلک
 فردای دیروزین

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن را که در آخرش خری هست
او را به طواف رهبری هست
بازار جهان به کسب برپاست
زین در همه خارش وگری هست
تا خارششان همی کشاند
هر جای که شور یا شری هست
در یم صدفی قرار گیرد
کو را به درونه گوهری هست
اما صدفی که در ندارد
در جستن درش معبری هست
گه در یم و گاه سوی ساحل
در جستن قطره اش سری هست
خاموش و طمع مکن سکینه
آن راست سکون که مخبری هست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *