+ - x
 » از همین شاعر
 هر نفسی از درون دلبر روحانیی
 جانا بیار باده و بختم بلند کن
 ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه
 می آید سنجق بهاری
 انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم
 بداد پندم استاد عشق از استادی
 بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو
 تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی
 ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی
 این چنین پابند جان میدان کیست

 » بیشتر بخوانید...
 دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود بس
 شهرزاد
 ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
 بروز عيد گريان می کنم يار
 افسوس که زندگی دمی بود و غمی
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
 من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
 صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی
 چون لاله به نوروز قدح گیر بدست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

آن ره که بیامدم کدامست؟!
تا باز روم که کار خامست
یک لحظه ز کوی یار دوری
در مذهب عاشقان حرامست
اندر همه ده اگر کسی هست
والله که اشارتی تمامست
گفتم که مگر رهیست آسان
در هر قدمی هزار دامست
صعوه ز کجا رهد؟! که سیمرغ
پا بسته ی این شگرف دامست
آواره دلا میا بدین سو
آنجا بنشین که خوش مقامست
آن نُقل گزین که جان فزایست
وان باده طلب که با قوامست
باقی همه بو و نقش و رنگست
باقی همه جنگِ ننگ و نامست
خاموش کن و ز پای بنشین
چون مستی و این کنار بامست
ای مفخر دین شمس تبریز
جان و دل من ترا غلامست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *