+ - x
 » از همین شاعر
 دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
 گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای
 ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر
 تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی
 ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
 شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
 چند نظاره جهان کردن
 مرا اقبال خندانید آخر
 ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن
 ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی

 » بیشتر بخوانید...
 تو را دوست میدارم
 به این نابودمندی بودن آموز
 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
 نفرین به زندگی که تو ماهی من آدمم
 هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
 نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
 نگه دارد برهمن کار خود را
 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۳

چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست
گر چه با من می نشینی چون چنینی سود نیست
چون دهانت بسته باشد در جگر آتش بود
در میان جو درآیی آب بینی سود نیست
چونک در تن جان نباشد صورتش را ذوق نیست
چون نباشد نان و نعمت صحن و سینی سود نیست
گر زمین از مشک و عنبر پر شود تا آسمان
چون نباشد آدمی را راه بینی سود نیست
تا ز آتش می گریزی ترش و خامی چون پنیر
گر هزاران یار و دلبر می گزینی سود نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *