+ - x
 » از همین شاعر
 دوازدهم
 یا رب این بوی که امروز به ما می آید
 بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
 ای تو برای آبرو آب حیات ریخته
 هر آن دل ها که بی تو شاد باشد
 ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
 ای خدا از عاشقان خشنود باد
 من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون
 ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
 ای ماه اگر باز بر این شکل بتابی

 » بیشتر بخوانید...
 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
 در زیر سایه روشن ماه پریده رنگ
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
 آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری
 از یاد رفته
 در همه عالم وفاداری کجاست
 آدم، سنگ، آهن
 درد عشقی کشیده ام که مپرس
 از جمله رفتگان این راه دراز

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۳

چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست
گر چه با من می نشینی چون چنینی سود نیست
چون دهانت بسته باشد در جگر آتش بود
در میان جو درآیی آب بینی سود نیست
چونک در تن جان نباشد صورتش را ذوق نیست
چون نباشد نان و نعمت صحن و سینی سود نیست
گر زمین از مشک و عنبر پر شود تا آسمان
چون نباشد آدمی را راه بینی سود نیست
تا ز آتش می گریزی ترش و خامی چون پنیر
گر هزاران یار و دلبر می گزینی سود نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *