+ - x
 » از همین شاعر
 دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او
 هلا ساقی بیا ساغر مرا ده
 گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز
 برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری
 آورد خبر شکرستانی
 مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
 ز کجا آمده ای می دانی
 چو عشقش برآرد سر از بی قراری
 من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
 به حق چشم خمار لطیف تابانت

 » بیشتر بخوانید...
 انت روائح رند الحمی و زاد غرامی
 جنگ تریاک
 چراغ گل
 تصویر گلابی حیا
 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
 معنای تجدد
 مرا با خاطر رويت ببخشا
 دگراندیش
 نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم
 باز می بیند لبانم خالی از سیگار نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیست
گر تو نازی می کنی یعنی که من فرخنده ام
نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست
گر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برو
نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیست
گر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب برو
زانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیست
گر تو سر حق بدانستی برو با سر باش
زانک این اسرار ما را خوی آن اسرار نیست
راست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نه
زان که این میدان ما جولانگه مکار نیست
شمس دین و شمس دین آن جان ما اینک بدان
جز به سوی راه تبریز اسب ما رهوار نیست
مست بودم فاش کردم سر خود با یارکان
زانک هشیاری مرا خود مذهب آزار نیست
گر نهی پرگار بر تن تا بدانی حد ما
حد ما خود ای برادر لایق پرگار نیست
خاک پاشی می کنی تو ای صنم در راه ما
خاک پاشی دو عالم پیش ما در کار نیست
صوفیان عشق را خود خانقاهی دیگر است
جان ما را اندر آن جا کاسه و ادرار نیست
در تک دوزخ نشستم ترک کردم بخت را
زانک ما را اشتهای جنت و ابرار نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *