+ - x
 » از همین شاعر
 گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم
 طواف حاجیان دارم بگرد یار می گردم
 دلا چون واقف اسرار گشتی
 کسی کز غمزۀ صد عقل بندد
 در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی
 گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 یا مالک دمة الزمان
 برو ای دل به سوی دلبر من
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد

 » بیشتر بخوانید...
 ولی اینگونه نی
 صبحگاه مراد
 آن خانه...
 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را
 یارم چو قدح به دست گیرد
 تن کهنه قصر بلخم
 کُله از سر فرو افتد به وقت دست و پا بوسی
 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
 وه چه شادم که تو یارم شده ای

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست
تا خیالت درنیاید پای کوبان چاره نیست
چون خیالت بر که آید چشمه ها گردد روان
خود گرفتم کاین دل ما جز که و جز خاره نیست
آتش از سنگی روان شد آب از سنگی دگر
لعل شد سنگی دگر کز لطف تو آواره نیست
بارها لطف تو را من آزمودم ای لطیف
مرده را تو زنده کردی بارها یک باره نیست
ابر رحمت هر سحر گر می ببارد آن ز تست
وین دل گریان من جز کودک گهواره نیست
همچو کوه طور از غم این دلم صدپاره شد
لیک اندر دست من زان پاره ها یک پاره نیست
آهن برهان موسی بر دل چون سنگ زد
تا جهد استاره ای کز ابر یک استاره نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *