+ - x
 » از همین شاعر
 با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
 عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
 اندر دل ما تویی نگارا
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
 ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
 در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
 آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی
 عشق مرا بر همگان برگزید
 مبارک باد آمد ماه روزه
 گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش

 » بیشتر بخوانید...
 دالان عجیب
 بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
 در نان من چه ریخته بودی نمك حرام!
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 ترا من سخت بیجا دوست دارم
 اینجا دلی ز آینه محروم شد، رفیق
 باور و آرزو
 ههههههههه
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
 ای كاش كه خدا دمِ در می گذاشت ام!

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
ور تو پنداری مرا بی تو قراری هست نیست
ور تو گویی چرخ می گردد به کار نیک و بد
چرخ را جز خدمت خاک تو کاری هست نیست
سال ها شد که بیرون درت چون حلقه ایم
بر در تو حلقه بودن هیچ عاری هست نیست
بر در اندیشه ترسان گشته ایم از هر خیال
خواجه را این جا خیالی هست آری هست نیست
ای دل جاسوس من در پیش کیکاووس من
جز صلاح الدین ز دل ها هوشیاری هست نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *