+ - x
 » از همین شاعر
 ای مطرب دل برای یاری را
 بروید ای حریفان بکشید یار ما را
 ما زنده به نور کبریاییم
 ز لقمه ای که بشد دیده تو را پرده
 دیدن روی تو هم از بامداد
 عاشقی بر من پریشانت کنم
 هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
 ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی
 ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد

 » بیشتر بخوانید...
 به هر كجا بروی دیگری! غریبه تری!
 چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
 ای دلبر سنگین دل و سیمین بدن من
 از آمدن بهار و از رفتن دی
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
 جمالت آفتاب هر نظر باد
 یک جام شراب صد دل و دین ارزد
 در تضادِ شهرداری­یی دلت شد خانه­ ام
 بیا تا کار این امت بسازیم

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
ور تو پنداری مرا بی تو قراری هست نیست
ور تو گویی چرخ می گردد به کار نیک و بد
چرخ را جز خدمت خاک تو کاری هست نیست
سال ها شد که بیرون درت چون حلقه ایم
بر در تو حلقه بودن هیچ عاری هست نیست
بر در اندیشه ترسان گشته ایم از هر خیال
خواجه را این جا خیالی هست آری هست نیست
ای دل جاسوس من در پیش کیکاووس من
جز صلاح الدین ز دل ها هوشیاری هست نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *