+ - x
 » از همین شاعر
 قره العین منی ای جان بلی
 به قرار تو او رسد که بود بی قرار تو
 مرا در خنده می آرد بهاری
 سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تو
 بیار باده که دیر است در خمار توام
 خواجه غلط کرده ای در روش یار من
 نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
 سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری
 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
 ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم

 » بیشتر بخوانید...
 شعر های مصطفا هزاره
 او با ما، با ماست
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 کوچ و غربت
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 آینگی
 خانه را در بی کسی طی می کنم
 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
 اگر روپوش ادراکت بر افتد از جمال او
 دیوارها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا نلغزی که ز خون راه پس و پیشترست
آدمی دزد ز زر دزد کنون بیشترست
گربزانند که از عقل و خبر می دزدند
خود چه دارند کسی را که ز خود بی خبرست
خود خود را تو چنین کاسد و بی خصم مدان
که جهان طالب زر و خود تو کان زرست
که رسول حق الناس معادن گفته ست
معدن نقره و زرست و یقین پرگهرست
گنج یابی و در او عمر نیابی تو به گنج
خویش دریاب که این گنج ز تو بر گذرست
خویش دریاب و حذر کن تو ولیکن چه کنی
که یکی دزد سبک دست در این ره حذرست
سحر ار چند که تاریست حساب روزست
هر که را روی سوی شمس بود چون سحرست
روح ها مست شود از دم صبح از پی آنک
صبح را روی به شمس است و حریف نظرست
چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی
که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک برست
مغز پالوده و بر هیچ نه در خواب شدی
گوییا لقمه هر روزه تو مغز خرست
بیشتر جان کن و زر جمع کن و خوشدل باش
که همه سیم و زر و مال تو مار سقرست
یک شب از بهر خدا بی خور و بی خواب بزی
صد شب از بهر هوا نفس تو بی خواب و خورست
از سر درد و دریغ از پس هر ذره خاک
آه و فریاد همی آید گوش تو کرست
خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک
توشه راه تو خون دل و آه سحرست
دل پرامید کن و صیقلیش ده به صفا
که دل پاک تو آیینه خورشید فرست
مونس احمد مرسل به جهان کیست بگو
شمس تبریز شهنشاه که احدی الکبرست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *