+ - x
 » از همین شاعر
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 هذا طبیبی، عند الدوآء
 میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید
 رخ نفسی بر رخ این مست نه
 بیا کامروز بیرون از جهانم
 خبر کن ای ستاره یار ما را
 ما شادتریم یا تو ای جان
 بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
 هر نکته که از زهر اجل تلختر آید
 ما آب دریم ما چه دانیم

 » بیشتر بخوانید...
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 رفته
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
 جوانمردی که دل با خویشتن بست
 بادراه
 در دهر چو آواز گل تازه دهند
 در باغ جهان تو هم گل زیبایی

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وانکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وانکه سوگند خورم جز بسر او نخورم
وانکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
وانکه جانها بسحر نعره زنانند ازو
وانکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟
جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!
این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟
غمزۀ چشم بهانه ست و زان سو هوسیست
وانکه او در پس غمزه ست دلم خست کجاست؟
پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود
وانکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *