+ - x
 » از همین شاعر
 جفا از سر گرفتی یاد می دار
 باز شد در عاشقی بابی دگر
 مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی
 رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر
 امروز در این شهر نفیر است و فغانی
 شد پی این لولیان در حرم ذوالجلال
 عشق است دلاور و فدایی
 ترش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدستم
 سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
 آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم

 » بیشتر بخوانید...
 از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
 ز فسانهٔ لب خامش که رسید مژده به گوش ما
 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 مثل یک شیشه ی پاک یکدل از دستم افتاد
 اشتباه باور
 در ماتم بیان در زایش زبان
 تا این خرد خام تو، معیار بود
 یک بوسه گرفت و برد لب های مرا
 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وانکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وانکه سوگند خورم جز بسر او نخورم
وانکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
وانکه جانها بسحر نعره زنانند ازو
وانکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟
جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!
این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟
غمزۀ چشم بهانه ست و زان سو هوسیست
وانکه او در پس غمزه ست دلم خست کجاست؟
پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود
وانکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *