+ - x
 » از همین شاعر
 من سر نخورم که سر گرانست
 بنمود وفا از این جا
 سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود
 جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد
 دلی دارم که گرد غم نگردد
 از دلبر ما نشان کی دارد؟
 ای خداوند یکی یار جفاکارش ده
 هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
 ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی
 گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟

 » بیشتر بخوانید...
 خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
 شکر خدا
 شممت روح وداد و شمت برق وصال
 دیگر از عبور در حاشیه خسته ام
 ساعت اعدام
 امشب اتاق، باز دهان باز كرده است
 جهان در چشم زن دریاست دریا
 تنهایی
 ای ماه شب دریا ای چشمه زیبائی
 صلح کل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست
هر کی استاد به کاری بنشست آخر کار
کار آن دارد آن کز طلب آن ننشست
هر کی او نعره تسبیح جماد تو شنید
تا نبردش به سراپرده سبحان ننشست
تا سلیمان به جهان مهر هوایت ننمود
بر سر اوج هوا تخت سلیمان ننشست
هر کی تشویش سر زلف پریشان تو دید
تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست
هر کی در خواب خیال لب خندان تو دید
خواب از او رفت و خیال لب خندان ننشست
ترشی های تو صفرای رهی را ننشاند
وز علاج سر سودای فراوان ننشست
هر که را بوی گلستان وصال تو رسید
همچنین رقص کنان تا به گلستان ننشست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *