+ - x
 » از همین شاعر
 در چمن آیید و بربندید دید
 مررت بدر فی هواه بحار
 نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر
 در این سرما سر ما داری امروز
 تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو
 از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی
 آینه چینی تو را با زنگی اعشی چه کار
 گر علم خرابات تو را همنفسستی
 در بگشا کآمد خامی دگر
 در عشق آتشینش آتش نخورده آتش

 » بیشتر بخوانید...
 شبانه
 تنهایی در صورتم جیغ می زند
 خوشا روزی که خود را باز گیری
 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
 ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
 همیشه خواهش بالاتر است از بینی
 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
 ای انگبین فروش دروغین ترا سزاست
 سرنوشت باغ

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست
بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست
ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی
در ارس بی خبر از آب چو دولاب شدست
چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدی
کفتاب سحری ناسخ مهتاب شدست
ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه را
دل آن گول از این ترس چو سیماب شدست
چون سلیمان نهان است که دیوانش دل است
جان محجوب از او مفخر حجاب شدست
ای بسا سنگ دلا که حجرش لعل شدست
ای بسا غوره در این معصره دوشاب شدست
این چه مشاطه و گلگونه غیب است کز او
زعفرانی رخ عشاق چو عناب شدست
چند عثمان پر از شرم که از مستی او
چون عمر شرم شکن گشته و خطاب شدست
طرفه قفال کز انفاس کند قفل و کلید
من دکان بستم کو فاتح ابواب شدست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *