+ - x
 » از همین شاعر
 شدم از دست یک باره ز دست عشق تا دانی
 بگو ای تازه رو، کم کن ملولی
 بگرد فتنه می گردی دگربار
 هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی
 چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
 چه نشستی دور چون بیگانگان
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
 ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها

 » بیشتر بخوانید...
 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
 ببازار عدم بينی زجاج خود نبينی را
 مثنوی زهره و منوجهر
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 حیله های رقصان
 درخت
 غزل تقویم ها
 زمستان کابل
 گر یک نفس آیینه کنی نقش قدم را

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست
بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست
ای بسا خشک لبا کز گره سحر کسی
در ارس بی خبر از آب چو دولاب شدست
چشم بند ار نبدی که گرو شمع شدی
کفتاب سحری ناسخ مهتاب شدست
ترسد ار شمع نباشد بنبیند مه را
دل آن گول از این ترس چو سیماب شدست
چون سلیمان نهان است که دیوانش دل است
جان محجوب از او مفخر حجاب شدست
ای بسا سنگ دلا که حجرش لعل شدست
ای بسا غوره در این معصره دوشاب شدست
این چه مشاطه و گلگونه غیب است کز او
زعفرانی رخ عشاق چو عناب شدست
چند عثمان پر از شرم که از مستی او
چون عمر شرم شکن گشته و خطاب شدست
طرفه قفال کز انفاس کند قفل و کلید
من دکان بستم کو فاتح ابواب شدست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *