+ - x
 » از همین شاعر
 بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
 بیا تا قدر یک دیگر بدانیم
 تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را
 در ستایش های شمس الدین نباشم مفتتن
 ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونی
 کردم با کان گهر آشتی
 اشکم دهل شده ست از این جام دم به دم
 دیده خون گشت و خون نمی خسبد
 یا رب چه کس است آن مه یا رب چه کس است آن مه
 روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش

 » بیشتر بخوانید...
  این چهره ی روز گار است
 ای مشت گل این غرور بیجای تو چیست؟
 به تردستی بزن ساقی غنیمت دار قلقل را
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 طالبان
 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
 بدرود
 راضی به مرگ می كند این ریسمان مرا
 اژدها
 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت
چون چنین است صنم پند مده عاشق را
آهن سرد چه کوبی که وی از پند گذشت
تو چه پرسیش که چونی و چگونه ست دلت
منزل عشق از آن حال که پرسند گذشت
آن چه رویست که ترکان همه هندوی ویند
ترک تاز غم سودای وی از چند گذشت
آن کف بحر گهربخش وراء النهر است
روضه ی خوی وی از سغد سمرقند گذشت
خارش حرص و طمع در جگر و جانش افکند
چون نسیم کرمش بر دل خرسند گذشت
ذوق دشنام وی از شهد ثنا بیش آمد
لطف خار غم او را گل خوش خند گذشت
گر در بسته کند منع ز هفتاد بلا
تا که این سیل بلا آمد و از بند گذشت
هر کی عقد و حل احوال دل خویش بدید
بند هستی بشکست او و ز پیوند گذشت
مرد چونکه به کف آورد چنین دُر یتیم
خاطر او ز وفای زن و فرزند گذشت
بس که از قصه ی خوبش همه در فتنه فتند
کاین مقالات خوش از فهم خردمند گذشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *