+ - x
 » از همین شاعر
 روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو *
 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
 اندرآمد شاه شیرینان ترش
 ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی
 مرا گویی چه سانی من چه دانم
 تو آسمان منی من زمین به حیرانی
 می گریزد از ما و ما قوامش داریم
 پرسید کسی که ره کدامست
 آن خوب را طلب کن اندر میان حوران
 ای آنکه پیش حسنت حوری قدم دو آید

 » بیشتر بخوانید...
 مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
 خلوت شاعرانه ام هوس است
 زمستان کابل
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
 چو بلبل نالهٔ زاری نداری
 خسته
 جلوه ساقی
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اندر این جمع شررها ز کجاست
دود سودای هنرها ز کجاست
من سر رشته خود گم کردم
کاین مخالف شده سرها ز کجاست
گر نه دل های شما مختلفند
در من از جنگ اثرها ز کجاست
گر چو زنجیر به هم پیوستیم
این فروبستن درها ز کجاست
گر نه صد مرغ مخالف این جاست
جنگ و برکندن پرها ز کجاست
ساقیا باده به پیش آر که می
خود بگوید که دگرها ز کجاست
تو اگر جرعه نریزی بر خاک
خاک را از تو خبرها ز کجاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *