+ - x
 » از همین شاعر
 بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی
 ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
 به سوی ما نگر چشمی برانداز
 گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد
 ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم
 در هوایت بی قرارم روز و شب
 شب رفت حریفکان کجایید
 روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم
 هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود

 » بیشتر بخوانید...
 به خیابان نگاه میكنم
 یار از دل من خیر ندارد
 عصیان
 کی می آیی
 یا ران انتحا ری
 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 از خواب لرزان می پرم، بر قسمتم شک می کنم
 وداع
 تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست
عشرت پروانه را شمع و لگن واجبست
هست ز چنگ غمش گوش مرا کش مکش
هر دمم از چنگ او تن تننن واجبست
دلو دو چشم مرا گر چه که کم نیست آب
مردمک دیده را چاه ذقن واجبست
دلبر چون ماه را هر چه کند می رسد
عاشق درگاه را خلق حسن واجبست
طره خویش ای نگار خوش به کف من سپار
هر که در این چه فتاد داد رسن واجبست
عشق که شهر خوشیست این همه اغیار چیست
حفظ چنین شهر را برج و بدن واجبست
غمزه دزدیده را شحنه غم در پیست
روشنی دیده را خوب ختن واجبست
عاشق عیسی نه ای بی خور و خر کی زیی
کالبد مرده را گور و کفن واجبست
مریم جان را مخاض برد به نخل و ریاض
منقطع درد را نزل وطن واجبست
نزل دل بارکش هست ملاقات خوش
ناقه پرفاقه را شرب و عطن واجبست
لطف کن ای کان قند راه دهانم ببند
اشتر سرمست را بند دهن واجبست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *