+ - x
 » از همین شاعر
 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد
 فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتری
 جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
 دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد
 آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
 من رای درا تلالا نوره وسط الفاد
 بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
 شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها
 رو ترش کردی مگر دی باده ات گیرا نبود
 تو جام عشق را بستان و می رو

 » بیشتر بخوانید...
 نارسیده به سکوت
 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
 جز در تو . اسراری نمانده است
 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
 جنوب طوفان است
 آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
 شرمی نداشتید، تنی را فروختید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست
عشرت پروانه را شمع و لگن واجبست
هست ز چنگ غمش گوش مرا کش مکش
هر دمم از چنگ او تن تننن واجبست
دلو دو چشم مرا گر چه که کم نیست آب
مردمک دیده را چاه ذقن واجبست
دلبر چون ماه را هر چه کند می رسد
عاشق درگاه را خلق حسن واجبست
طره خویش ای نگار خوش به کف من سپار
هر که در این چه فتاد داد رسن واجبست
عشق که شهر خوشیست این همه اغیار چیست
حفظ چنین شهر را برج و بدن واجبست
غمزه دزدیده را شحنه غم در پیست
روشنی دیده را خوب ختن واجبست
عاشق عیسی نه ای بی خور و خر کی زیی
کالبد مرده را گور و کفن واجبست
مریم جان را مخاض برد به نخل و ریاض
منقطع درد را نزل وطن واجبست
نزل دل بارکش هست ملاقات خوش
ناقه پرفاقه را شرب و عطن واجبست
لطف کن ای کان قند راه دهانم ببند
اشتر سرمست را بند دهن واجبست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *