+ - x
 » از همین شاعر
 مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد
 میر شکار من که مرا کرده ای شکار
 چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
 ندیدم در جهان کس را که تا سر پر نبوده ست او
 از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم
 نه ز عاقلانم که ز من بگیری
 هر آنچه دور کند مر تو را ز دوست بدست
 به روح های مقدس ز من سلام برید
 ای همه سرگشتگان مهمان تو
 از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا

 » بیشتر بخوانید...
 حوض گل و شکوفه گل و آبشار گل
 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
 بیاد گذشته شب
 این کهنه رباط را که عالم نام است
 شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
 پیچک عشق
 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
 کوچه گرد
 آیینه ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست
برون شیشه ز حال درون شیشه گواست
پدید باشد مستی میان صد هشیار
ز بوی رنگ و ز چشم و فتادن از چپ و راست
علی الخصوص شرابی که اولیا نوشند
که جوش و نوش و قوامش ز خم لطف خداست
خم شراب میان هزار خم دگر
به کف و تف و به جوش و به غلغله پیداست
چو جوش دیدی می دان که آتش ست ز جان
خروش دیدی می دانک شعله سوداست
بدانک سرکه فروشی شراب کی دهدت
که جرعه اش را صد من شکر به نقد بهاست
بهای باده من الممنین انفسهم
هوای نفس بمان گر هوات بیع و شراست
هوای نفس رها کردی و عوض نرسید
مگو چنین که بر آن مکرم این دروغ خطاست
کسی که شب به خرابات قاب قوسینست
درون دیده پرنور او خمار لقاست
طهارتی ست ز غم باده شراب طهور
در آن دماغ که باده ست باد غم ز کجاست
ابیت عند ربی نام آن خراباتست
نشان یطعم و یسقن هم از پیمبر ماست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *