+ - x
 » از همین شاعر
 امروز دیدم یار را ، آن رونق هر کار را
 ما همه از الست همدستیم
 یا کالمینا یا حاکمینا
 بخش هشتم
 هر چند شیر بیشه و خورشید طلعتی
 بازم صنما چه می فریبی
 ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
 تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو
 هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
 خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم

 » بیشتر بخوانید...
 چون حاصل آدمی در این شورستان
 هشدار و اسکلیت
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
 نباشد یاد اسباب طرف وحشت گزینی را
 گمراه
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
 عدم ميخانه ميباشد زلال از آب حيوانش
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جهان و کار جهان سر به سر اگر بادست
چرا ز باد مکافات داد و بیدادست
به باد و بود محمد نگر که چون باقیست
ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست
ز باد بولهب و جنس او نمی بینی
که از برای فضیحت فسانه شان یادست
چنین ثبات و بقا باد را کجا باشد
در این ثبات که قاف کمتر آحادست
نبود باد دم عیسی و دعای عزیر
عنایت ازلی بد که نورست ادست
اگر چه باد سخن بگذرد سخن باقیست
اگر چه باد صبا بگذرد چمن شادست
ز بیم باد جهان همچو برگ می لرزد
درون باد ندانی که تیغ پولادست
کهی بود که بجز باد در جهان نشناخت
کهی کهی نکند ز آنک که نه فرهادست
تو باخبر نشوی گر کنم بسی فریاد
که از درون دلم موج های فریادست
اگر تو بحر ببینی و موج بر تو زند
یقین شود که نه بادست ملک آبادست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *