+ - x
 » از همین شاعر
 ببستی چشم یعنی وقت خوابست
 تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟
 ای ز گلزار جمالت یاسمین پا کوفته
 ما صحبت همدگر گزینیم
 تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
 سماع آرام جان زندگانیست
 بروید ای حریفان بکشید یار ما را
 عشق بین با عاشقان آمیخته
 ناآمده سیل تر شدستیم
 تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد

 » بیشتر بخوانید...
 صلاح کار کجا و من خراب کجا
 پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
 او با ما، با ماست
 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
 ای دلبر سنگین دل و سیمین بدن من
 فصل گل در بهار می درکش
 كه سرنوشت حنا داشت خون من به كف ات
 خودی را نشهٔ من عین هوش است
 زعشاق رنجیدنت را بنازم
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد
روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان
شب ترک تازی ها بکن کان ترک در خرگاه شد
گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی
کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد
ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیان
زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد
ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته
رخ ها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد
ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آورد
ای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد
آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل
کار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد
چون غرق دریا می شود دریاش بر سر می نهد
چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد
گویند اصل آدمی خاکست و خاکی می شود
کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد
یک سان نماید کشت ها تا وقت خرمن دررسد
نیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *