+ - x
 » از همین شاعر
 که بوده است تو را دوش یار و همخوابه
 ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی
 آنکه چون ابر خواند کف ترا
 دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
 بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی
 ایا یاری که در تو ناپدیدم
 تویی نقشی که جان ها برنتابد
 سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
 مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است
 چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این

 » بیشتر بخوانید...
 دانشگاه
 چشم ترا بر روی نعشم تر نمی خواهم
 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
 يک عمر در پی تو دويدم دگر بس است
 از رنج کشیدن آدمی حر گردد
 شرمید، خنده کرد، سپس گفت: «کودکی؟
 گر یک نفست ز زندگانی گذرد
 چو رخت خویش بر بستم ازین خاک
 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد
دیدی تو یا خود دید کس کاندر جهان خر بز خورد
ترونده پالیز جان هر گاو و خر را کی رسد
زان میوه های نادره زیرک دل و گربز خورد
آن کس که در مغرب بود یابد خورش از اندلس
وان کس که در مشرق بود او نعمت هرمز خورد
چون خدمت قیصر کند او راتبه قیصر خورد
چون چاکر اربز بود از مطبخ اربز خورد
آن کو به غصب و دزدیی آهنگ پالیزی کند
از داد و داور عاقبت اشکنجه های غز خورد
ترک آن بود کز بیم او دیه از خراج ایمن بود
ترک آن نباشد کز طمع سیلی هر قنسز خورد
وان عقل پرمغزی که او در نوبهاری دررسد
از پوست ها فارغ شود کی غصه قندز خورد
صفراییی کز طبع بد از نار شیرین می رمد
نار ترش خواهد ولی آن به که نار مز خورد
خامش نخواهد خورد خود این راح های روح را
آن کس که از جوع البقر ده مرده ماش و رز خورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *