+ - x
 » از همین شاعر
 اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم
 مرا خواندی ز در تو خستی از بام
 تو جام عشق را بستان و می رو
 دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
 گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
 درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
 پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
 هر که آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 چشم تو با چشم من هر دم بی قیل و قال
 کی باشد کاین قفص چمن گردد

 » بیشتر بخوانید...
 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
 شکر خدا
 یک بوسه گرفت و برد لب های مرا
 باور کن
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
 آشوب تخیل
 گفتی که باز، بسته ی زنجیر می شویم
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 وقتی میان فاجعه و درد میشوی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
که صد فردوس می سازد جمالش نیم خاری را
مکان ها بی مکان گردد زمین ها جمله کان گردد
چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را
خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری
که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را
چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد
چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را
جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد
ولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری را
جمال گل گواه آمد که بخشش ها ز شاه آمد
اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را
اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی
ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را
به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو
چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را
ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی
که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *