+ - x
 » از همین شاعر
 سراندازان همی آیی نگارین جگرخواره
 جان منی جان منی جان من
 مطرب عاشقان بجنبان تار
 بیست و نهم
 ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی
 چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر
 بار دیگر عزم رفتن کرده ای
 من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او
 یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران
 ای خواجه سلام علیک از زحمت ما چونی

 » بیشتر بخوانید...
 ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
 در آتش بی همزبانی
 از دل جنگل انبوه ...
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
 تیمسار
 زندگی
 بمب خوشه ای
 این كوه هم صدای مرا بی طنین گذاشت
 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
که صد فردوس می سازد جمالش نیم خاری را
مکان ها بی مکان گردد زمین ها جمله کان گردد
چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را
خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری
که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را
چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد
چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را
جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد
ولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری را
جمال گل گواه آمد که بخشش ها ز شاه آمد
اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را
اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی
ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را
به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو
چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را
ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی
که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *