+ - x
 » از همین شاعر
 بازم صنما چه می فریبی تو
 بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
 دلا همای وصالی بپر چرا نپری
 بیا تا عاشقی از سر بگیریم
 آن شکرپاسخ نباتم می دهد
 از سقاهم ربهّم بین جمله ی ابرار مست
 آخر ای دلبر تو ما را می نجویی اندکی
 وقتی خوشست ما را لابد نبید باید
 حجاب از چشم بگشایی که سبحان الذی اسری
 جان خاک آن مهی که خداش است مشتری

 » بیشتر بخوانید...
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 کرامات دموکراتیک یک شیخ
 ارجعی زآمدنش طبل و لوا دار بود
 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
 ترا از آستان خود براندند
 تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
 چشم ترا بر روی نعشم تر نمی خواهم
 کوچ
 بنگر به جهان چه طرح بر بستم، هیچ
 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود
آب حیات از عشق تو در جوی جویان می رود
عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنا
مرغ دلم بر می پرد چون ذکر مرغان می رود
بر ذکر ایشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم
جان چون نخندد چون ز تن در لطف جانان می رود
هر مرغ جان چون فاخته در عشق طوقی ساخته
چون من قفص پرداخته سوی سلیمان می رود
از جان هر سبحانیی هر دم یکی روحانیی
مست و خراب و فانیی تا عرش سبحان می رود
جان چیست خم خسروان در وی شراب آسمان
زین رو سخن چون بیخودان هر دم پریشان می رود
در خوردنم ذوقی دگر در رفتنم ذوقی دگر
در گفتنم ذوقی دگر باقی بر این سان می رود
میدان خوش است ای ماه رو با گیر و دار ما و تو
ای هر که لنگست اسب او لنگان ز میدان می رود
مه از پی چوگان تو خود را چو گویی ساخته
خورشید هم جان باخته چون گوی غلطان می رود
این دو بسی بشتافته پیش تو ره نایافته
در نور تو دربافته بیرون ایوان می رود
چون نور بیرون این بود پس او که دولت بین بود
یا رب چه باتمکین بود یا رب چه رخشان می رود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *