+ - x
 » از همین شاعر
 نوزدهم
 هجدهم
 مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار
 هفدهم
 شانزدهم
 ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
 بازرسید آن بت زیبای من
 بانگ برآمد ز دل و جان من
 تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
 بیا کز عشق تو دیوانه گشتم

 » بیشتر بخوانید...
 می لغزد
 اعتماد
 شاعران راست می گویند
 طعنۀ خنده
 ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت
 چندان که نگاه می کنم هر سویی
 شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
 یا مبسما یحاکی درجا من اللالی
 به جان او که گرم دسترس به جان بودی
 ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد بهار عاشقان ، تا خاكدان بُستان شود
آمد ندای آسمان ، تا مرغ جان پران شود
هم بحر پر گوهر شود، هم شوره چون كوثر شود
هم سنگ لعل كان شود، هم جسم جمله جان شود
گر چشم و جان عاشقان چون ابر توفان بار شد
اما دل اندر ابر تن چون برق ها رخشان شود
دانی چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان؟
زیرا كه آن مه بیشتر در ابرها پنهان شود
ای شاد و خندان ساعتی كان ابرها گرینده شد
یارب خجسته حالتی كان برق ها خندان شود
زان صد هزاران قطره ها یك قطره ناید بر زمین
ور زانكه آید بر زمین، جمله جهان ویران شود
جمله جهان ویران شود وز عشق هر ویرانهٔ
با نوح هم كشتی شود، پس محرم طوفان شود
طوفان اگر ساكن بُدی، گردان نبودی آسمان
زان موج بیرون از جهت، این شش جهت جنبان شود
ای مانده زیر شش جهت، هم غم بخور هم غم مخور
كان دانه ها زیر زمین، یك روز نخلستان شود
از خاك روزی سر كند ، آن بیخ شاخ تر كند
شاخی دو سه گر خشک شد، باقیش آبستان کند
وان خشک چون آتش شود، آتش چو جان هم خوش شود
آن این نباشد این شود، این آن نباشد آن شود
چیزی دهانم را ببست یعنی کنار بام و مست
هر چه تو زان حیران شوی، آن چیز ازو حیران شود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *