+ - x
 » از همین شاعر
 من از این خانه به در می نروم
 الام طماعیة العاذل
 بوی آن خوب ختن می آیدم
 وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
 هر آن دل ها که بی تو شاد باشد
 هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کن
 ای تو برای آبرو آب حیات ریخته
 عرض لشکر می دهد مر عاشقان را عشق یار
 چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم
 پذیرفت این دل ز عشقت خرابی

 » بیشتر بخوانید...
 سلام ای شهر من ای گریه زار گم شده در مه
 ما رشتهٔ سازیم مپرس از ادب ما
 دو شاخه سیب نه؛ سنگ است حاصلِ این­باغ
 دمی با حافظ
 بیا مرا که غمت آب کرده یاری کن
 آن کبوتر ز لب بام وفا شد سفری
 به چشم نیمه مست خود به من نگاه می کنی
 سکوت سرد و سیاه
 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی
 شب آنقَدر شب است كه ترسانده زاغ را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همی بینم ساقی را که گرد جام می گردد
ز زر پخته بویی بر که سیم اندام می گردد
دگر دل دل نمی باشد، دگر جان می نیارامد
که آن ماه دل و جانها بگرد بام می گردد
چو خرمن کرد ماه ما، بران شد تا بسوزاند
چو پخته کرد جانها را، بگرد خام می گردد
دل بیچاره مفتون شد، خرد افتاد و مجنون شد
بدست اوست آن دانه، چه گرد دام می گردد
ز گردش فارغست آن مه، چه منزل پیش او چه ره
برای حاجت ما دان که چون ایام می گردد
شهی که کان و دریاها زکات از وی همی خواهند
بگرد کوی هر مفلس برای وام می گردد
ازین جمله گذر کردم، بده ساقی یکی جامی
ز انعامت، که این عالم بر آن انعام می گردد
شبی گفتی: « بدلداری شبت را روز گردانم »
چو سنگ آسیا جانم بر آن پیغام می گردد
بلطف خویش مستش کن، خوش جام الستش کن
خراب و می پرستش کن که بی آرام می گردد
گشا خنب حقایق را، بده بی صرفه عاشق را
می آشامش کن، ایرا دل خیال آشام می گردد
بده زان بادۀ خوش بو، مپرسش مستحقی تو
ازیرا آفتابی که همه بر عام می گردد
نهان از ره زنی باشد، نهان بینا ببر حلقش
چه نقصان قهرمانت را که چون صمصام می گردد
اگر گبرم، اگر شاکر، تویی اول، تویی آخر
چو تو پنهان شوی، شادی غم و سرسام می گردد
دلم پرست و آن اولی که هم تو گویی ای مولی
حدیث خفتهٔ چه بود که بر احلام می گردد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *