+ - x
 » از همین شاعر
 چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش
 رخ ها بنگر تو زعفرانی
 حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم
 هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانش
 بار دیگر ملتی برساختی برساختی
 می شناسد پرده جان آن صنم
 گر لاش نمود راه قلاش
 ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی
 آن که مه غاشیه زین چو غلامان کشدش
 تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری

 » بیشتر بخوانید...
 گفتی که باز، بسته ی زنجیر می شویم
 نگاه تست شمشیر خدا داد
 خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
 به باغم لاله شانم، خون بروید
 خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
 لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد
 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
 خیال
 مادر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همی بینم ساقی را که گرد جام می گردد
ز زر پخته بویی بر که سیم اندام می گردد
دگر دل دل نمی باشد، دگر جان می نیارامد
که آن ماه دل و جانها بگرد بام می گردد
چو خرمن کرد ماه ما، بران شد تا بسوزاند
چو پخته کرد جانها را، بگرد خام می گردد
دل بیچاره مفتون شد، خرد افتاد و مجنون شد
بدست اوست آن دانه، چه گرد دام می گردد
ز گردش فارغست آن مه، چه منزل پیش او چه ره
برای حاجت ما دان که چون ایام می گردد
شهی که کان و دریاها زکات از وی همی خواهند
بگرد کوی هر مفلس برای وام می گردد
ازین جمله گذر کردم، بده ساقی یکی جامی
ز انعامت، که این عالم بر آن انعام می گردد
شبی گفتی: « بدلداری شبت را روز گردانم »
چو سنگ آسیا جانم بر آن پیغام می گردد
بلطف خویش مستش کن، خوش جام الستش کن
خراب و می پرستش کن که بی آرام می گردد
گشا خنب حقایق را، بده بی صرفه عاشق را
می آشامش کن، ایرا دل خیال آشام می گردد
بده زان بادۀ خوش بو، مپرسش مستحقی تو
ازیرا آفتابی که همه بر عام می گردد
نهان از ره زنی باشد، نهان بینا ببر حلقش
چه نقصان قهرمانت را که چون صمصام می گردد
اگر گبرم، اگر شاکر، تویی اول، تویی آخر
چو تو پنهان شوی، شادی غم و سرسام می گردد
دلم پرست و آن اولی که هم تو گویی ای مولی
حدیث خفتهٔ چه بود که بر احلام می گردد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *