+ - x
 » از همین شاعر
 چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی
 تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
 بی دل شده ام بهر دل تو
 از سرو مرا بوی بالای تو می آید
 بخش هفتم
 اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست
 ای یار یگانه چند خسبی
 عشق تو مست و کف زنانم کرد
 مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان
 تا عشق تو سوخت همچو عودم

 » بیشتر بخوانید...
 خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها
 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
 مهتاب به نور دامن شب بشکافت
 باد گاهی قدمش را به تماشا می برد
 باران شرر ز ابر بصر لرزد و ريزد
 پیوند
 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 لحظه یی که زندگی در فکر نان آلوده شد
 مرا زياد محبت به خوبرويان است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد
میان بندید عشرت را که یار اندر کنار آمد
بشارت می پرستان را که کار افتاد مستان را
که بزم روح گستردند و باده بی خمار آمد
قیامت در قیامت بین نگار سروقامت بین
کز او عالم بهشتی شد هزاران نوبهار آمد
چو او آب حیات آمد چرا آتش برانگیزد
چو او باشد قرار جان چرا جان بی قرار آمد
درآ ساقی دگرباره بکن عشاق را چاره
که آهوچشم خون خواره چو شیر اندر شکار آمد
چو کار جان به جان آمد ندای الامان آمد
که لشکرهای عشق او به دروازه حصار آمد
رود جان بداندیشش به شمشیر و کفن پیشش
که هرک از عشق برگردد به آخر شرمسار آمد
نه اول ماند و نی آخر مرا در عشق آن فاخر
که عاشق همچو نی آمد و عشق او چو نار آمد
اگر چه لطف شمس الدین تبریزی گذر دارد
ز باد و آب و خاک و نار جان هر چهار آمد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *