+ - x
 » از همین شاعر
 یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی
 با رخ چون مشعله بر در ما کیست آن
 بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب
 آمد بهار خرم آمد نگار ما
 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای
 ای بود تو از کی نی وی ملک تو تا کی نی
 ای عاشقان ای عاشقان دیوانه ام کو سلسله
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان
 گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای

 » بیشتر بخوانید...
 کفران
 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
 نپنداری که مرغ صبح خوانم
 پلان ها و فلان ها
 مرا در واژه ها جویید
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 زنده گی بهر دلم لکّۀ بد نام شده
 پارسی
 طعنه ساز
 لبخند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یکی گولی همی خواهم که در دلبر نظر دارد
نمی خواهم هنرمندی که دیده در هنر دارد
دلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهر
دل سنگین نمی خواهم که پندار گهر دارد
ز خودبینی جدا گشته پر از عشق خدا گشته
ز مالش های غم غافل به مالنده عبر دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *