+ - x
 » از همین شاعر
 گل گفت مرا نرمی از خار چه می جویی
 جان پیش تو هر ساعت می ریزد و می روید
 ز هدهدان تفکر چو در رسید نشانش
 گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد
 چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
 من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به
 گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن (ترکی)
 ز جان سوخته ام خلق را حذار کنید
 سحر این دل من ز سودا چه می شد
 دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم

 » بیشتر بخوانید...
 ماهی ها در ماهی تابه مستی میكنند
 آشوب تخیل
 کمترین بنده بود مهر گل روی ترا
 غزل بدخشان
 کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
 طایر دولت اگر باز گذاری بکند
 با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
 من و من
 قصه های تلخ
 افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود
چو جان بهر نظر باشد روان بی نظر چه بود
نظر در روی شه باید چو آن نبود چه را شاید
سفر از خویشتن باید چو با خویشی سفر چه بود
مرا پرسید صفرایی که گر مرد شکرخایی
کمر بندم چو نی پیشت اگر گویی شکر چه بود
بگفتم بهترین چیزی ولیکن پیش غیر تو
که تو ابله شکر بینی و گویی زین بتر چه بود
ازیرا اصل جسم تو ز زهر قاتل افتادست
سقر بودست اصل تو نداند جز سقر چه بود
جهان و عقل کلی را ز عقل جزو چون بینی
در آن دریای خون آشام عقل مختصر چه بود
دو سه سطرست که می خوانی ز سر تا پا و پا تا سر
دگر کاری نداری تو وگر نه پا و سر چه بود
چو کور افتاد چشم دل چو گوش از ثقل شد پرگل
به غیر خانه وسواس جای کور و کر چه بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *