+ - x
 » از همین شاعر
 آمدستیم تا چنان گردیم
 ز هدهدان تفکر چو در رسید نشانش
 ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست
 ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی
 بی یار مهل ما را بی یار مخسب امشب
 شیردلا صد هزار شیردلی کرده ای
 در خانه نشسته بت عیار کی دارد؟
 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
 کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم
 خبر واده کز این دنیای فانی

 » بیشتر بخوانید...
 دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد
 من مست می عشقم
 پرچو شدم
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
 سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 دعوای قانونی
 تنهایی در صورتم جیغ می زند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود
چو جان بهر نظر باشد روان بی نظر چه بود
نظر در روی شه باید چو آن نبود چه را شاید
سفر از خویشتن باید چو با خویشی سفر چه بود
مرا پرسید صفرایی که گر مرد شکرخایی
کمر بندم چو نی پیشت اگر گویی شکر چه بود
بگفتم بهترین چیزی ولیکن پیش غیر تو
که تو ابله شکر بینی و گویی زین بتر چه بود
ازیرا اصل جسم تو ز زهر قاتل افتادست
سقر بودست اصل تو نداند جز سقر چه بود
جهان و عقل کلی را ز عقل جزو چون بینی
در آن دریای خون آشام عقل مختصر چه بود
دو سه سطرست که می خوانی ز سر تا پا و پا تا سر
دگر کاری نداری تو وگر نه پا و سر چه بود
چو کور افتاد چشم دل چو گوش از ثقل شد پرگل
به غیر خانه وسواس جای کور و کر چه بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *